![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
کویــــــــــــر سرد
قهرمـــــان قاسم اميدوار دختر آریایی سروش اسیر نگاه تو امین قربانی سوتی می دهیم پس هستیم نرگس مهسا ایران دوست دارم (ندا) از یاد رفته (غریبه ) پیاده رو درد و غم عشق ستاره سبز میراث سبز ایران ۩۞۩ هومت،هوخت،هوورشت ۩۞۩ آینه های ناگهانی هوا ی مشرق همرا با من سعید شاید طنز حیدرنامه راه در جنگل اوهام گم است آوای تنهایی مسجد بقیه الله الاعظم صدای ندا هویت من فقط خدا از همين دور و برا خبرکده2 براده های یک ذهن pmzattracts روشنفکر کوچک دایی جان تگرگ داغ :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حلقــــــــــــــــــــــــــقه گمشده
خدایا عظمت را در روحم بریز تا معنای حقیر بودن دربرابرت را احساس کنم پروردگارا میخواهم در برابرت هبوط کنم تا تو دست در دستانم نهی چه سعادتمند است آن کسی که تو دست آویزش هستی
خدایا،من منتظر آن لحظه نورانیم، آن مقدس که تحول زندگی من باشد. و از تو منتظر یک نشانه.
همیشه آیتت به فریادم میرسد و کجاست آن آیه ی من
می خواهم به آستانت بیایم اما هنوز منتظرم کاش امشب نشانه ام را نشانم میدادی شاید آرام تر زندگی کنم.
دوستان التماس دعا |+| نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 18:57
چهارخونه
سنگم را انداختم خونه اول بعد دوم سوم رفتم و رفتم و هربار بیشتر یادم رفت که خونه اول کجا بود توی این رفتن ها لیس زدن آبنبات چوبی پریدن توی حوض آب خیس شدن زیر بارون شکستن قلک پول بادبادک سنگی جیغ کشیدن از خوشحالی ترسیدن از جوجه کشیدن موی عروسکهام خوردن لیمو شیرین سر درخت تاب بازی آدامس خرسی . . . پریدن یکباره توی بغل بابام همه چیز یادم رفت . یادم رفت برگردم و خونه اول را دوباره ببینم یادم رفت به یاد بیارم چند دفعه گل برای مامانی خریدم دیگه نگاه بابا رو فقط از کلاسور کادوش یادمه محبتشو به جای چشم هاش از پول تو جیبی زمختی دستهاش هم ... حالا که برمیگردم آلبوم عکسهام رو نگاه می کنم می بینم اونقدر که از جشن تولدم کادوها و جوایز مدرسه دوستام سفره عید جشن عروسی داداشی سیزده بدر . . . عکس دارم از چشم های پر از محبت بابام از نزدیک عکس ندارم حالا حسرت می خورم چرا یه ذره از صدای مردونش رو توی موبایلم ضبط نکردم چرا ثانیه هایی که می تونستم پیشش باشم توی اتاق با کامپیوتر ور رفتم
بابایی ولی هنوز یادمه بوسیدن قرآنت هنوز یادمه عاشق رنگ سفید بودی هنوز یادمه قصه هایی که هر کدوم را صد بار برام گفته بودی سنگینی نگاهت ،توی ثانیه هایی که یه کاری می کردم که ازم بعید بود توی خاطرم هست خاطره خواب به دنیا آمدنم ،که خودت قشنگتر از هر کسی برام تعریف کردی،توی ذهنمه یادته نذاشتی اسممو بذارن شقایق؟ هنوز صدای بلندت وقتی می خواستی بیدارم کنی یادمه شاید باورت نشه ولی هنوز تنها باری که دستت بالا رفت و پایین اومد،یادمه مثل بهت زده ها،فقط نگاه می کردم سوزش صورتم بهم می فهموند خواب نیستم بابا هنوز هم لحن آهنگ متفاوتت وقتی اسمم رو صدا می زدی یادمه هنوز بوسیدن های یواشکی خودم یادمه
بابایی یادته من باهات قهر می کردم ولی همیشه تو بودی که از دلم در می آوردی ؟ بابا من هنوز صدای نفس بریده تو توی ذهنمه دست هایی که زمخت و بی جون بودنت یادمه حتی ضربان نامنظم قلبت یادته چندتا بیمارستان بستری شدی؟ بابایی من همه این لحظات تلخ یادمه حالا بعد از 38 روز برای کسانی این رو می نویسم که پدرانشون هنوز زنده اند مهم نیست پیرند یا جوون پدرشون سالمه یا مریض و یا حتی معتاد مهم نیست عصبی هستند یا مهربون پولدارند یا فقیر پیش بچه هاشونند یا جای دیگه مهم نیست مادرشون زن چندم باباست مهم نیست که حتی بابا رو دیدند یا نه مهم اینه که پدر دارند در تک تک لحظاتی را که باباهاتون نفس می کشند حتی اگه با دستگاه بدونید برای سلامتیشون دعا کنید به نظرم خداوند همون قدر که دعای که دعای پدر و مادر را برای بچه هاشونو دوست داره عاشق دعای ما بچه ها هست دلم می خواد برگردم باز هم چهارخونه بازی کنم و یادم بیاد که همه غرور ما بچه ها از صدای باباست بابایی قول داده بوده تا آروم نشم چیزی برات ننویسم بابایی ولی حالا که می دونم منو می بینی بهت قول میدم سعی کنم آره من باز هم قول حتما نمیدم سعی می کنم آب یخ زیاد نخورم توی زمستون خودمو بیشتر بپوشونم تابستونا آب اناب زیاد بخورم زبانم را تقویت کنم رنگهای شاد بپوشم مواظب تناسب اندامم باشم توی کم نوری کتاب نخونم ترانه های غمگین زیاد گوش ندم قول میدم که دکترت بالاخره،دکتراشو بگیره قول میدم به قول خودت اونقدر محکم باشم که بدون نیاز به کسی کل دنیا را بگردم بابایی تو هم قول بده مثل همیشه که توی دلت برام دعا می کردی نه مثل مامانی مثل خودت بازهم دعام کنی |+| نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 16:4
آرزوی پرواز
کاش پروازی بود تاهم سفر شویم
کاش مجالی بود برای رهایی کاش رستن تا رستن ما،لرزش یک برگ بود کاش عمقی باشد در نگاهمان تا هم سفر خاشاک نشویم کاش راهی باشد،که بفهمیم رویِش را و تنفس کنیم هوای وحشی را
کاش تا نفس بزنیم مقدس باشد،عمق شراره ای قریب تا سر در زانو فرو بریم کاش مقدس باشد راهی که می رویم
|+| نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 10:51
تقدیم به همه آنانی که هرچند کوتاه به این وبلاگ سر می زنند
از ابراز لطف همتون متشکرم یا نه؟بهتره بگم سپاسگذارم باورم نمی شه تو این یک ماهه اینقدر دوست پیدا کرده باشم و اما جواب پیامهایی که گذاشتید سعی می کنم که توی قلبم احترام همه را نگه دارم و زبان من به اراده عشق به انسان به عنوان آنچه که خداوند در او خودش را به امانت گذاشته است سخن بگویم مروه۱. یک انسان است ۲.زن است ومادر ۳.مسلمان ۴.نمیدانم شاید سنی باشد اما مگر فرقی می کند به هرحال شده تا به حال ببینید که سگتان برای ناراحتی شما افسرده شودِ. شده تا بحال اسبتان با ناراحتی شما ندود حالا می خواهم بگویم جنایت برای من انسان صرفنظر از جنسیت دین ومذهب نا زیباست می خواهم بگویم اگر توانستی آنچه با تو در تناقض است یا نه حتی در تضاد با توست دو ست بداری معنای واقعی انسانیت را درک کرده ای روی زمین به اندازه تک تک ما آدمها به اندازه زیستن تک تک انسانها از ابتدای تاریخ و شاید بیشتر تفاو.ت وجود دارد اما اینکه به دور از هرگونه تعصبی انسانها را ببینی درک کنی و برایشان شاید تنها برای لحظه ای از خداوند آرزوی خوشبختی کنی مفهوم زیبای انسان بودن را درک کرده ای حالا دیگر فرقی نمی کند که در چین مسلمانها کشته می شوند در المان مروه را می کشند در ایران ندا جان می سپارد در آفریقا مردم یکدیگر را میکشند در انگلیس یک خانواده با هم بخاطر مشکلات مالی دست به خودکشی میزنند یا بچه ای توسط والدینش فروخته میشود ُویا دوجنسی انقدر حرمت اجتماعی اش را میشکنند که حتی بیرون رفتن ارزویش است ویا یک ایدزی حتی حق خندیدن ندارد اینها همه درد یک انسان است و چه دردی میکشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است سقوط هواپیما با هر علتی دردناک است و از همه دردناک تر اینکه ازادی چماغی میشود بر سر هر انسان ازاد اندیش و عدالتخواه اگر کسی رهبری را قبول دارد قطعا تاکیدات بسیار ایشان روی موضوع وحدت بین شیعه و سنی و انگاه که در سفرشان به کردستان اذان سنی ها را در شیکه استانی پخش می کند را می بیند و فکر می کند که اگر پیرو این رهبری است قطعا باید منصفانه به همه چیز نگاه کند من نظر سهراب را وقتی می سرود من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی می رفت را قبول دارم حتی اگر رهبری را قبول نداشته باشیم قطعا حرمت به تفکر مقابل را ناشی از یک احساس آزاد اندیشااهنه می بینیم . راستی یادم نرود پخش اذان تنها حقی نیست که آنها که با ما متفاوت فکر می کنند دارند. به امید روزی که همه انسانها فارغ از هر تفاوت در کنار هم بتوانیم برای یک جامعه عدالت محور تلاش کنیم وآن روز قطعا حتی برگهای در ختان آنقدر وسعت پیدا می کنند که به خود اجازه نمی دهیم دریاچه پریشان را بخشکانبم با احترام به تمام دوستانی که با همه وجود برایشان به خاطر انسان بودن ارزش قائلم و مخصوصا از اینکه نمی توانم جواب تک تک دوستان را به طور خصوصی بدهم. عذر می خواهم یا علی-مهر افزون شاد زی |+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 15:54
بأي ذنب قتلت
تقدیم به مروه الشربینی
نقدها را در دستانت می گرفتی و باز نزدیک غروب لبخندهایت را مهمان چشمان همسرت و بوسه را بر صورت زیبای فرزندت آزین می بستی. نگاهم را به آسمان پیوند می زنم و از پس ابرهای خاکستری خشم آمیخته با شعورم را فریاد می زنم:
آری،باز نبض تاریخ در دستانت زن دیگریست. کجایند فمینیست؟ کجایند آنها که دم از حقوق بشر می زنند؟ آنها که برای زندگی که نه،حتی مرگ جنین تو سکوت و تنها سکوت را اختیار می کنند.
مروه به خدا قسم که تو سندی هستی بر مظلومیت انسان و مدرکی هستی بر حقوق پایمال شده مسلمانان . مروه به رسته رسته وجود انسانیت قسم،سکوتشان را می شکنم . به آیه ،آیه زندگی قسم نمی گذارم از یادم بروی و باز فریاد می زنم:
اما بگذار تا حتی اگر نمی گذارند فریاد زنم ،خون تو را در کالبد خون قلم بریزم و آرام نجوا کنم که می آید و مردی از تبار عدالت. و خون تو ای شهیده حجاب لکه ننگی به دامان آنهایی است که تنها هیبتی از یک انسان دارند و وجدان همیشسه زنده و بیدار آدمی. گویی در آنها به کما رفته. می آید،تا خون جدش حسین را احیا کند، تا بی گناهانی مثل تو را زنده نگاه بدارد. می آید*حتی اگر من نباشم. تا فریاد زند:
به کدامین گناه کشته شدی؟
|+| نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 19:30
|