![]() |
![]() |
|
|
سلام دلم برا همتون تنگ شده از همه عذر میخوام از معایب مسافر بودن یکیش اینکه وقتی بر میگردی و صندوق نامه هاتو مکیبینی کلی خوشحال میشی از یه عالم محبت و کلی دلت میگیره که دوباره باید بری ولی دلم نیومد یه سوال رو نبرسم خانم فاطمه و مادام میشن رو تو یک کلمه چی میگین
کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود بادبادک میساختیم نمیترسیدیم باد نباشد با یک کم جسارت میگم فاطمه بودن غیر ممکن است فاطمه من اما فاطمه شدن سخت است اما غیر ممکن نیست بانوی هستی بی تعصب دوستت دارم کوله پشتی من پر از خلی های تودرتو شده کمکم کن فاطمه شدن را تجربه کنم مرا ببخش که چشمهای مسخ شده ی روحانیتت نگذاشت پاهای زمینی ات را ببینم چشمهایی که با الفبای انها تو تنها وتنها الگوی زنان شدی و نه انسان و چقدر دلم میگیرد صدای مرگ بر صهیونیست تو را حتی در دانشگاه های فرانسه خفه کردند اسطوره ازادی در فرانسه مادام میشن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:19 توسط مسافر |
|
|
آنجا بي نهايت زمين است،جايي كه من و تو روبروي هم و بي آلايشِ زندگي حرف مي زنيم.آنجا كه مجبور نيستي كس ديگري باشي ،خودت هستي،تمام قد،با همه آنچه كه تو را مي سازد.مجبور نيستي ثانيه هاي تنهاييت را حتما با كسي قسمت كني.
اما اگر خواستي هميشه كسي هست تا گوش تو باشد نه فقط به تو گوش كند. ديگر از ترس سرزنش،خطاها و گناهانت را به گردن ديگري نمي گذاري. آنجا جايي است كه نمي ترسي ادعا كني كه من عاشقم بلكه ديگراني كه اهالي آن سرزمينند ،از اينكه تو هنرمندانه عشقت را بروز مي دهي،به تو افتخار مي كنند،همراهيت مي كنند. آنجا سنگ، نه نقش خار دارد و نه نقش دل،خودش است با همه سختيش. آنجا هم تصادف مي شود،آدم هايش به هم مي خورند و توپ به شيشه ها، اما انگار من اشتباه مي كنم آنجا آدم هايشان شايد از جنس ديگري باشد بايد تحقيقاتم را روي بافت چربي ،استخوان و پوست بيشر كنم. داشتم مي گفتم آنجا هم تمام اين اتفاقات مي افتد.اما در كنارشان همه به قصد طرف مقابل نگاه مي كنند. راستي پليسك آنجا مي گفت:آنجا قاضي انصاف آدم هاست. كه در مورد خودش خيلي سخت گير است آنجا هم سيل و طوفان و آتش سوزی و زلزله به جان مردم حمله مي بردند،اما يكي از پزشكانشان مي گفت:مردم ما فقط در اين وقايع،مايعي كه شما خون مي ناميد به هم هديه نمي دهند. فقط آن موقع دلشادن به رحم نمي آيد.وقتي از در بيمارستان نامي كه شما قديمي ها شفاخانه نامش داده بوديد.چه نام با مسما تري هم بود. بيرون مي آيم،با همه خستگي و و خواب آلودگي به سراغ مش ممد كه زنش بيمار است مي روم،سر نه خسته گفتن،با هم كورس مي گذاريم. وقتي مي خندد انگار بيمار ديشبم كه فوت شده،به من لبخند مي زند. در بي نهايت زمين كسي است از كوتاهي و بلند قدي خود نمي ترسد. كسي از پوشيدن لباس هاي قديمي،از نداشتن سرويس طلا،از مادر شوهر و مادر زن،از صداي بلند،از تنهايي نمي ترسد. آنجا زنان خود را با حيا آرايش مي دهند و مردان با شرافت.در بي نهايت زمين،ديگر هيچ دانشمندي را موقع ورود به سالن سخنراني بازرسي بدني نمي كنند. ديگر قانون ميزباني در ورزش معني ندارد. آنجا ديگر مجري هايش مدام مشكل كسي را وقت مصاحبه تكرار نمي كنند. آنجا ديگر مجري نمي گويد:ببخشيد هاااا،مگر ايدز داري؟ ديگر ناداوري در انتخاب مقالات نيست. ديگر عده اي زهر نمي سازند كه بعد از مدتي جنگي يا بازاري راه بياندازند و بعد پادزهر را بفروشند. ديگر عده اي پولشان را وسيله اي براي تحقير ديگري نمي سازند. ديگر استادي را مجبور به صدا كردن مهندس- دكتر-پرفسور نيستي،چرا كه او نام استادي را بالاتر از تمام نامها مي دانند. آنجا ديگر عده اي را وقتي دستبند مي زنند كتك نمي زنند. آنجا ديگر مردم زير دست و پاي هم ديگر له نمي شوند ،جان نمي سپارند. آنجا وقتي نگاه مي كني،كسي براي چاپلوسي كسي بنر يك ميليون و 700 هزار توماني نمي زند. آنجا اگر به كسي گفتي آقا واقعا آقا مي پنداريش. آنجا پولهاي بيت المال در جيب يك نفر نمي رود، مال همه است. آنجا از نام هاي مقدس شعار تبليغاتي درست نمي كنند.چرا كه حرمت را بلدند. آنجا وقتي لباس مقدسي مي پوشند مي دانند كه ديگر تنها مال خودشان نيستند،آنجا تمام لباسها حرمت دارند،حتي اگر لباس زندان باشد. آنجا معاش سرزمين شان را خودشان توليد مي كنند . آنجا هم مشكلات اقتصادي –اجتماعي و سياسي وجود دارند اما كسي از حرص،روي ماشين كسي را با كليد نمي خراشد. لباسهاي همديگر را پاره نمي كنند .آخر بلدند با زبان ديگري بایکديگر حرف بزنند. يادم باشد حتما اين زبان را ياد بگيرم. راستي آنجا در قوانين وقتي زنان به اندازه مردان تلاش مي كنند در شرايط مساوي زنان يك سوم مردان حقوق نمي گيرند آنجا وقتي كسي كنار دريا مشغول جمع كردن زباله هاي بقيه هست بقيه كمكش مي كنند. آنجا حتي در تاريخشان ،ميراث انسانی منشور حقوقی کورش را هم چون گوهري گرانبها نگهداري مي كنند.نه اينكه شاهد به کرایه دادن ان باشیم ژندارك،و هزاران زن ديگر ،كه حيثيت انساني- وجداني-روحي و حتي جسمي خود را از دست داده اند و يا ناچار به از دست دادن هستند. نقش هاي زيباي زندگي را هم چون مادام ميشن،براي فرانسه،نقش آفرينی میکنند. آنجا، فاطمه برايشان فاطمه است. آنجا هم انسانها الينه مي شوند.اما نه با پول و جاه و شهرت و شهوت. آنجا با ايمان به او كه آفريده شان الينه شده اند.اليناسيون زيبايي كه كمتر در سرزمين فعلي ديده ايم. و انگار در اين سرزمين هيچ وكيل فرهنگي اي براي اعاده حيثيت هنر و فرهنگ اين سرزمين وجود ندارد. و من مسافرم مسافر يعني كسي كه حداقل دوست دارد دل به هيچ ببندد و هيچ او برايش همه چيز است. مسافر اين سرزمين مثل تمام آدم هاي اين سرزمين با اين اخلاقيات خو گرفته و بايد ياد بگيريد چطور به زبان بي نهايت زميني ها حرف بزند و رفتار كند. مسافر این دنیا هستم اصلا مهم نیست کجاییم و به کجا می روم این را برای ادم ها یی میگویم که دوست دارند بی نهایت زمینی باشند وقعا كار سختي است اما بايد شروع كند ،از جايي مثل ريخن بقيه آب بطري پاي درخت همسايه. راستي نشاني بي نهايت زمين خيلي دور نيست،روي نصف النهار احساس و عاطفه نرويد. مواظب نصف النهار ظلم و ستم هم باشيد،دقيقا روي نصف النهار انصاف اگر 15 درجه به سمت خود باوري بچرخيد حتما پيدايش مي كنيد. من از امروز مسافر اين سرزمين هستم. تو هم مياي؟ آنجا هم هنوز مردم به دنبال آخر الزمان و ظهور سوشيانس،مسيح،ماشيخ و مهدي هستند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:56 توسط مسافر |
|
|
خداحافظ ولی سلام دانشگاه یادته،روزی که منو راهی کردی؟ شیرنی قندهای توی آب،تلخی رفتنم را برات امید تفسیر می کرد. آره ثانیه های تنهایی تو پر از حضور من بوده و هست. مـــــــــــانی،مامانی خوبم چشمات گواهی ایثار ثانیه هاته و اشکهات حرم حضورت توی تنهاییام . بابایی یادته بچه که بودم می گفتی:هر جایی که بری میدونم اونی که باید باشی هستی،فقط همین جملت و دستهای همیشه گرمت منو اینجوری محکم نگه داشت،تا وقتی پیشت بر می گردم شرمنده ات نباشم
استادهای عزیز، و حالا اومدم بگم: (خداحافظ دانشگاه) به امید روزیکه دوباره،یه جای دیگه،یه لحظه دیگه و شاید یه جور دیگه،بگم: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:18 توسط مسافر |
|
|
خدایا عظمت را در روحم بریز تا معنای حقیر بودن دربرابرت را احساس کنم پروردگارا میخواهم در برابرت هبوط کنم تا تو دست در دستانم نهی چه سعادتمند است آن کسی که تو دست آویزش هستی
خدایا،من منتظر آن لحظه نورانیم، آن مقدس که تحول زندگی من باشد. و از تو منتظر یک نشانه.
همیشه آیتت به فریادم میرسد و کجاست آن آیه ی من
می خواهم به آستانت بیایم اما هنوز منتظرم کاش امشب نشانه ام را نشانم میدادی شاید آرام تر زندگی کنم.
دوستان التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:57 توسط مسافر |
|
|
سنگم را انداختم خونه اول بعد دوم سوم رفتم و رفتم و هربار بیشتر یادم رفت که خونه اول کجا بود توی این رفتن ها لیس زدن آبنبات چوبی پریدن توی حوض آب خیس شدن زیر بارون شکستن قلک پول بادبادک سنگی جیغ کشیدن از خوشحالی ترسیدن از جوجه کشیدن موی عروسکهام خوردن لیمو شیرین سر درخت تاب بازی آدامس خرسی . . . پریدن یکباره توی بغل بابام همه چیز یادم رفت . یادم رفت برگردم و خونه اول را دوباره ببینم یادم رفت به یاد بیارم چند دفعه گل برای مامانی خریدم دیگه نگاه بابا رو فقط از کلاسور کادوش یادمه محبتشو به جای چشم هاش از پول تو جیبی زمختی دستهاش هم ... حالا که برمیگردم آلبوم عکسهام رو نگاه می کنم می بینم اونقدر که از جشن تولدم کادوها و جوایز مدرسه دوستام سفره عید جشن عروسی داداشی سیزده بدر . . . عکس دارم از چشم های پر از محبت بابام از نزدیک عکس ندارم حالا حسرت می خورم چرا یه ذره از صدای مردونش رو توی موبایلم ضبط نکردم چرا ثانیه هایی که می تونستم پیشش باشم توی اتاق با کامپیوتر ور رفتم
بابایی ولی هنوز یادمه بوسیدن قرآنت هنوز یادمه عاشق رنگ سفید بودی هنوز یادمه قصه هایی که هر کدوم را صد بار برام گفته بودی سنگینی نگاهت ،توی ثانیه هایی که یه کاری می کردم که ازم بعید بود توی خاطرم هست خاطره خواب به دنیا آمدنم ،که خودت قشنگتر از هر کسی برام تعریف کردی،توی ذهنمه یادته نذاشتی اسممو بذارن شقایق؟ هنوز صدای بلندت وقتی می خواستی بیدارم کنی یادمه شاید باورت نشه ولی هنوز تنها باری که دستت بالا رفت و پایین اومد،یادمه مثل بهت زده ها،فقط نگاه می کردم سوزش صورتم بهم می فهموند خواب نیستم بابا هنوز هم لحن آهنگ متفاوتت وقتی اسمم رو صدا می زدی یادمه هنوز بوسیدن های یواشکی خودم یادمه
بابایی یادته من باهات قهر می کردم ولی همیشه تو بودی که از دلم در می آوردی ؟ بابا من هنوز صدای نفس بریده تو توی ذهنمه دست هایی که زمخت و بی جون بودنت یادمه حتی ضربان نامنظم قلبت یادته چندتا بیمارستان بستری شدی؟ بابایی من همه این لحظات تلخ یادمه حالا بعد از 38 روز برای کسانی این رو می نویسم که پدرانشون هنوز زنده اند مهم نیست پیرند یا جوون پدرشون سالمه یا مریض و یا حتی معتاد مهم نیست عصبی هستند یا مهربون پولدارند یا فقیر پیش بچه هاشونند یا جای دیگه مهم نیست مادرشون زن چندم باباست مهم نیست که حتی بابا رو دیدند یا نه مهم اینه که پدر دارند در تک تک لحظاتی را که باباهاتون نفس می کشند حتی اگه با دستگاه بدونید برای سلامتیشون دعا کنید به نظرم خداوند همون قدر که دعای که دعای پدر و مادر را برای بچه هاشونو دوست داره عاشق دعای ما بچه ها هست دلم می خواد برگردم باز هم چهارخونه بازی کنم و یادم بیاد که همه غرور ما بچه ها از صدای باباست بابایی قول داده بوده تا آروم نشم چیزی برات ننویسم بابایی ولی حالا که می دونم منو می بینی بهت قول میدم سعی کنم آره من باز هم قول حتما نمیدم سعی می کنم آب یخ زیاد نخورم توی زمستون خودمو بیشتر بپوشونم تابستونا آب اناب زیاد بخورم زبانم را تقویت کنم رنگهای شاد بپوشم مواظب تناسب اندامم باشم توی کم نوری کتاب نخونم ترانه های غمگین زیاد گوش ندم قول میدم که دکترت بالاخره،دکتراشو بگیره قول میدم به قول خودت اونقدر محکم باشم که بدون نیاز به کسی کل دنیا را بگردم بابایی تو هم قول بده مثل همیشه که توی دلت برام دعا می کردی نه مثل مامانی مثل خودت بازهم دعام کنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:4 توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شاد باشید لطفــــــا عضویت من آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1389 اسفند 1388 آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق به هستی معنوی عید اعتراض فرهنگ و تمدن |
|
RSS
|